تبليغاتX
هویا مسیح
فریاد نزن ای عاشق

 

 

باز صدام می کنند . انگار وقت رفتن است .

باید بری لبه پرتگاه یا خواهی پرید یا به زمین پرتاب می شوی .

من خواهم پرید . زمین برای من تنگ است . من در زمین جا نمی شم .

 من برای پریدن آفریده شده ام برای بالا رفتن و از بالا دیدن .

 من را آفرید تا آسمان را بشکافم تا اوج تا نهایت تا بی نهایت بالا برم .

 از این بالا همرو می بینم . به یاد همه هستم .

 این بالا جا برای همه ما هست .

 اگه بخوای خیلی زود میارنت اینجا .

من عاشق بالا رفتنم،

 عاشق از بالا دیدنم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 13:4  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

سلام ، سلام به  تو  و تو  و تو  ...

سلام به همه کسایی که به وبلاگ من سر می زنن .

به دعوت یکی از دوستانم من می خوام داستان کتاب خون شدنمو بنویسم .

من کلا زیاد کتاب نمی خوونم ولی یه کتاب هستن که منو به طرف خودشون می کشونن . یا بر حسب نیازم من سراغ این کتاب ها می رم .

حالا این که از کجا شروع شد بر می گرده به 5 ، 6 سال پیش که برای کنکور درس میخوندم من یه مدت کوتاه ولی پر رازو پیش دوست صمیمی و چندین سالم که هنوز هم با همیم برای کنکور درس می خوندم . با هم، کنار هم، 2 تایی با این که رشته هامو یکی نبود ؛ یه اتاق پر از کتاب داشتن که ما هر چند وقتی تو سر گرمی هامون می رفتیم سراغشون . یه شب که خوابمون نمی برد دوستم کتاب ماهی سیاه کوچولو رو آورد که اولین کتابی بود که با هم خوندیمش و هم منو جذب کتاب کرد و هم یه چیزاییو تو زندگیم عوض کرد .

بعد از مدتی که هنگ این کتاب بودم و شاید تو این مدت کتابای دیگه ایم خوندیم و من یاد نیست یه روز کتاب جاناتان مرغ دریای  و با هم خوندیم  و بعد از او رویای راستین و  قمار عاشقانه ،

 و ... و... و  ....

که منو یه مدت زیادی تو فکر برد کتاب های ساده ولی پیچیده با حجم کم ولی سنگین...

تمام کتابایی که می خونم تو این رنجه و دوست دارم چند تا از کتابای کوئیلو و خلیل جبران و  کتاب ببینید تا باور کنید  نوشته وین دیر و صادق هدایت و  و تا این اواخر کتاب راز و و خیلی کتابای دیگه  که بیشترشو با دوستم می خوندیم یا به واسته اون ...

غیر از این کتابا گاهی کتابای شعر،  مقاله، صفحه هایی از کتاب دکتر شریعتی و ... با هم می خوندیم  و تمام این علاقه ها تو اون مدت کم که دور از خونه بودم اتفاق افتاد .  تا جایی که منو وادار به نوشتن می کنه در مورد هر چیزی بلاگ، داستان، خاطرات، عشق، زندگی، عرفان ...

علاقه من به کتاب البته کتابای محدودی انقدر زیاد شده و ریشه داده که علاقه من جاهای دیگه هم خودشو نشون داد مثلا تو فیلم دیدن و سفر و ماجراجویی، آهنگ ، کوه  و تا الان که انقدر آدم کنجکاوی شدم که دنبال خیلی چیزا می رم حتی چیزای خطرناک ...

اینم از این شرو که انشاالله بی پایان باشه ...

با تشکر از کژال و وبلاگ زیباش و دعوتش که با تاخیر انجام شد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 11:40  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

من نمی دانم فلسفه دوستی ما چیست؟

شاید!

ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم .

با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم 

و

خودمان هم نشاط را مزمزه کنیم. دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.

ما...

 من نمی دانم فلسفه دوستی ما چیست؟

من مدام فقط باید به نبو دنت فکر کنم ! مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را! دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد! من هر روز را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم .

یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خرد با این کار.

اما...

فقط کافیست به خلا نبودنت فکر کنم.

دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست !

لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟!! لطفا!

تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟!

تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم.

حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟

این فقدان خواسته یا نا خواسته ات را ترجمه کن برایم،  شاید خمودگی دست از سرم بر دارد .

من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم .

این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم .

من تمام بودن هایت را از صندق خاطراتم نابود کردم  و سپردم به آب . همانجا که برای اولین بار مرا مجبور به نوشتن از تو کرد بعد از این همه، آنها را همانجا به آب سپردم.

همه خاطرات . بودن و نبودن ها و تنهایی و با تو بودن ها و همه و همه را رها کردم ولی چرا هنوز...

دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم! این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است( البته بعد از فاجعه کوچ کردن تو)

کاشکی دیر نشود.

کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد کاشکی!

دلم  حتی برای سلام های خشک و محکمو بی مهرت تنگ شده عزیز روزهای زندگی من!

دلم برایت تنگ شده، عزیزی که به من تکرار جمله "دوستت دارم را آموختی!

چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه!؟؟! می بینی ؟!! سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید به خود گرفته! راستی این نوشته ها را هنوز می خوانی؟!

اگر پاسخت "آریست کاری بکن که فلسفه دوستی ، زیباترین فلسفه زندگیمان بشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 13:0  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
 

خدا از آدم های قالبی رام خشکه مقدس و یک بعدی بدش می آید ؛ اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان " یا در حال رکوع اند یا در حال سجود " به پای آدم عصیان گر خطا کار خون ریز می افکند؟ علی "ع" چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن . شب زنده دار صائم الدٌهر قائم اللیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانهاش می گیرد؟

خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را ، می خواهند با خدا پرستی جبران کنند، بیزار است ؛ از آن ها که یک تخته شان کم است و آن را با مذهب پر می کنند ، نفرت دارد.

خدا آدم های ذلیل و طماع و ترسو . چاپلوس را دوست ندارد. خدا دوستدار " آشنا" است؛ عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 11:32  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

اومدم ولی شکسته و  آرام آرام  

اومدم ولی خمیده ...

چیز دیگه ای نمونده که از دست دهم

به خاطر کدوم گناه انقدر عذاب ؟!!!

عذاب یا تجربه؟

تجربه یا امتحان؟

احساس می کنم که دیگه کاری از من بر نمیاد .

آره نمی تونم کاری برات بکنم

تو باید یکم به خودت فکر کنی ، به خودت برسی ، خودت آیندتو انتخاب کنی .

باید بتونی تنهایی تصمیم بگیری .

تو برای فرار از عشق دوباره عاشق شدی ولی این عشق نیست یه حسه نفرت نگیزه که تو وجود پاکت داره ریشه می دوونه

این حس پاکیتو ازت گرفته . تو رو از هویا ، مرد مصلوب، ملودی غم، یاس سفید...

  تو رو از شب های روشن دور کرد .

تورو از خودت دور کرده،

 باید برگردی ...

به عقب.  از نو بهترین و انتخاب کنی. بهترین تو وجودت خودته بیرون دنبالش نگرد...

 

ولی هنوز دارم جلو آینه نگاه می کنم با این جمله هام آروم نمیشم اشکامو پاک می کنم. باز میرم به راه بی معجزه، بی هدف، بی امید ادامه می دم بی عشق...


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 10:30  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

تنها می دانم که باید نوشت ، که نوشتن مرا آرام کند

خدایا دیگر نمی دانم چه درست است

نمی دانم که آیا این هم باز امتحانی است از سویت

 

خدایا! خدایا!      نمی خواهم ، دیگر نمی توانم

 می دانم که تنها خود مقصرم ، می دانم

  محکم در برابر تمام ناملایمات خواهم ایستاد

 

اگر خدایا تو نبودی اگر تو را هم نداشتیم آن وقت چه؟

 

 خدایا در اینجا همه به فکر خویش اند. 

دیگر قلب ها را نمی توان شناخت

محبت ها، عشق ها ، زیبایی ، همه و همه خریدنی شدند.

  ای کاش

 در دورانی که عشق ها واقعی، محبت ها وفادار

         بودند بدنیا می آمدم

 

خدایا تنها می دانم تو بر همه چیز آگاهی

 وتنها دل به همین خوش کرده ام

نا امیدم نکن  رهایم نکن که تنها امیدمی

دستم گیر یاریم کن

 

گاهی دوست می دارم دیوانه باشم

                                    هیچ  درک نکنم ، نفهمم

در دنیای خویش آزادانه

                             وای خدایا چه لذتی

    در دنیایی زیستن که کسی از آن خبر نداشته باشد.

 

نمی دانم تا کی باید عاشق بود

باید پنهان کرد عشق را ...

دروازه های دل را بست و فقل جاودانه بر ان زد

مبادا این دل دیوانه سر بر آورد

                                    و دوباره عاشق شود.

 

آسمان آبی   نسیم بهاری   

    اما دل من غمگین است

           بهار آمد ! دل من زمستان است

                 تنهایی ام را با که قسمت کنم نمی دانم .

                              بغض های دل را به  که گویم .. نمی دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 10:58  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

نمی گم خوب بودم ولی از اون چیزی که بودم بد تر شدم

الآن یه سالی هست که خیلی عوض شدم شایدم از یه سال بیشتر

دلیلشو می دونم

یادته گفتی تو خوبی خیلی خوبی

به خاطر همین بد شدم

اگر خوبی من عزیزترین کسم رو ازم گرفت، چرا خوب باشم ؟ چرا خوبی کنم؟

چرا صداقت داشته باشم؟ چرا خیانت نکنم؟ چرا ....!

بدی بهترین کاری شد که تو بهم یاد دادی

و این حس غریب به من فشار آورد که ...

بد باشم . آره خیلی بد شدم

کارهای بد، حرف های بد ،

جاهای بد ، افکار بد

الآن...

همین الآن می گم دیگه بسه چون این بدیا کار من نیست

 یه جور لجبازیه

آره کم آوردم . سخته بد بودن

میشه بازم مثله اون موقه ها خوب باشم ؟!!! میشه عوض شم ؟

آره حاضرم حتی اگه بهم بگی تو زیادی خوبی برو...

آره حتی اگه تو و تو و تو و تو  رو از دست بدم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 12:53  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

 

عصای من از فشار زمان ترک برداشت، اما نشکست.

دیگر تکیه گاهم نیست ، شاید من تکیه نمی کنم . شاید می ترسم ترکش عمیق تر شود...

یا بشکند...

اما جز عصای خودم تکیه گاه دیگری نمی خواهم، عصای من محکم بود ، استوار بود،

همیشه با من بود.... اگر چه با من نبود

نمی دانم انگار مال من نبود...

ای کاش با من حرف میزد . کاش حرف دلش را می گفت.

کاش می گفت که این شکاف از کجا شروع شد و چرا انقدر عمیق گشته؟

من بر این باورم که شکاف عصای من را زمانه ایجاد کرد.

و حکم بر این است هیچ گاه این شکاف عمیق، باعث شکستنش نمی شود.

نمی خواهم باور کنم که من باعث این ترک شدم . شدم؟

چون من همیچوقت سنگینی خود و مشکلاتم را بر او وارد نکردم او فقط عصای من بود عصای من تکیه گاهی نبود که فشار زندگیم را با او شریک شوم.

عصای من فقط امید من برای ادامه دادن، برای رفتن، برای من یه هم پای رسیدن بود .

رسیدن به اوج، رسیدن به ملکوت، رسیدن به فلک، رسیدن به تمام زیباییها...

از ملک تا ملکوت با من بود...

عصای من مانند عصای موسی اژدها نشد. برای من معجزه ای نداشت.

 عصای من هدف را به من نشان می داد.

 مسیر را ، راه را ، و و با من همه جا بود..... اگر چه با من نبود .

من عاشق او بودم،  من سبک تر از آن بود که ....

پس چرا تو شکستی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 13:2  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی صحبت از ایمان مسیحی است، دو انتخاب برای ما وجود دارد:
1. می توانیم تصمیم بگیریم که ایمان مسیحی را بدون ایمان زندگی کنیم؛ جائیکه همه چیز بنظر خوب است و کنترل کامل در دست ماست.
2. می توانیم برای این احتمال که خدا بزرگتر از ماست، قلبمان را باز کنیم؛ و شاید و تنها شاید او طرحی داشته باشد که این موضوع را بصورت هر روزه برای ما ثابت کند، البته اگر به او این اجازه را بدهیم.

علت اینکه ایمان بیشتر ما مسیحیان در دنیای غرب نقصان آیات و نشانه ها را دارد، این نیست که خدا می خواهد ما در بیماری باشیم و از بیماری ما برای اثبات نکته ای استفاده کند؛ علت صادقانه این است که ما عیسی را نمی شناسیم. ما قسمتی از آنچه که او هست را می شناسیم. ما گوشه ای از وجود او را به اندازۀ کفایت نیازمان در زندگی داشته ایم. ولی هرگز خودمان را برای تمام امکانات باز نمی کنیم، زیرا که خطرناک است و بیشتر ما از چگونگی آن می ترسیم. ممکن است همه چیز را تغییر دهد. ممکن است زندگی روزانۀ ما را عوض کند و آنچه که هستیم را شخصاً تغییر دهد.

در متی 8، عیسی و شاگردان در دریای جلیل هستند که ناگهان طوفان مهیبی شروع می شود. و عیسی «کلمۀ خدا» و «محافظ انسان»، خیلی آرام در عقب کشتی خوابیده است. شاگردان وحشت زده، فکر می کنند که می خواهند بمیرند. آنها می پرسند: " آیا اهمیتی نمی دهی؟ " ( ترجمۀ آزاد نویسنده)؛ " ما می خواهیم غرق شویم." عیسی بلند می شود و باد و امواج را نهیب کرده، مانند بچه هایی که کاره بدی کرده باشند، و دریا مانند شیشه ای صاف، کاملاً آرام می شود. شاگردان بجای اینکه حقیقت را درک کنند، با خود نجوا می کردند که: " او کیست؟ این چگونه مردی است؟"

این جائیست که بیشتر ما امروزه هستیم. ما در مورد اینکه خدا کیست، هنوز تصمیم مان را نگرفته ایم. آیا او می تواند ما را سالم نگه دارد؟ آیا او به اندازه ای که خود می گوید نیکوست؟ فکر می کنیم که اگر او هنوز به ما اهمیت می دهد، پس چرا مردم آنقدر مریض می شوند؟ چرا کاری نکرد که دوستم کارش را از دست ندهد؟ چرا پسرعمویم را از سرطان شفا نداد؟ اگر او قدرت مطلق است، پس چطور ممکن است که من دیروز درگیر آن تصادف بشوم؟
اینها سؤالهای صادقانه ای بنظر می آیند که منطقی است که پرسیده شوند. اما آنها مستقیم از ضمیر ما نشأت می گیرند، یعنی از منطق انسانی ما که سعی می کند خدا را درک کند. ما هنوز در مورد او مصمّم نیستیم و می خواهیم درب پشتی را باز نگه داریم که در صورت لزوم از آن فرار کنیم.

روزهایی می آید که تردید، دیگر انتخابی نیست. یا باید به او اعتماد کنیم و یا نه. یا او آنکسی است که می گوید یا نیست. این یک ریسک است، نه بخاطر اینکه او ما رها کند؛ بلکه بخاطر اینکه او تمام قیدها و مرزهای انسانی ما را درهم خواهد شکست. ما را به میدان نبردی می کشاند که جزء او چیز دیگری نیست که به آن اعتماد کنیم. ما تبدیل به رهبران و ژنرالهایی خواهیم شد که از ما این دعوت را داشته که باشیم.
بنابراین لازم است حقیقتاً تصمیم بگیریم که چگونه درمورد او فکر می کنیم؛ اما این تصمیم چیزی نیست که ما تنها در ذهنمان بگیریم. به این ارادۀ انسانی گفته می شود و ارادۀ انسانی ما به اندازۀ کافی قدرت ندارد تا ما را به آنجایی که باید برسیم، برساند. تصمیم ما نه تنها باید از ذهن باشد بلکه از قلب نیز باشد. بایستی که بدانیم که بدانیم که بدانیم که بدانیم که او بهترین چیز زندگی ماست، و او نیکوست به تمام معنای کلمه و او کسی است که می خواهیم بقیۀ زندگی خود را با او صرف کنیم و او را بدجوری می خواهیم.

وقتی اینها را درک کردیم، با آسمان به توافق می رسیم. آنگاه هیچ چیز برای ما غیر ممکن نیست. و همانطوریکه در سفر این جاده تا سرنوشتمان حرکت می کنیم، دشمن نمی تواند ما را از مسیرمان منحرف کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:4  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 18:33  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

آخر این راه کجاست؟! از نرسیدن خسته شدم .

وقتی هر روز این راه و با قدم های محکم میرم و به امید رسیدن به یه آخر زیبا جلو میری ولی نمی رسی همه زیباییا جلو چشمات زشت می شن، همه راهایی که تا حالا رفتی برات بی ارزش می شن

 و به این نتیجه می رسی که بیهوده...

کاش تمام این بد بختی ها همه این سختی ها یه پایان خوبی داشته باشه  اگه نه ...! چه قدر بیهوده ...

وقتی تمام سعیتو برای برنده شدن می کنی ولی حتی شانسم باهات یار نیست یاد می گیری برای برد تلاش نکنی ...

یاد میگیری اصلا تلاش نکنی...

یاد میگیری هیچ راهی و شروع نکنی...

یاد می گیری هر کاری می خوای بکنی به آخرش بیشتر از مسیر و طول راه فکر کنی ...

یاد میگیری همش از یه چیزی بترسی؛

و این باورم هی عذابت بده که از هر چی می ترسی یه روز سرت میادا...

من الان به اینجا رسیدم .

جایی که انگار خدا هم رهام کرده...

 هیچ راه برگشت و هیچ توان جلو رفتن هم برام نمونده ....

تو برو برو ازش بپرس

بپرس فقط یه کلمه :

تا کی......؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:2  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

هدیه تو به من

دوباره عاشق شدنم بود....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 12:41  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
 

 

خدا عشق است .