تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way

 

 

حرف ها دارم  اما... بزنم یا نزنم

با توام ، با تو! خدایا ! بزنم یا نزنم ؟

 

همه حرف دلم با تو همین است که " دوست "

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

 

گقته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم اینست:

دست بر میوهٴ حوّا بزنم یا نزنم؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 10:0  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
 

    

چرا نمی دانی؟ چرا نمی خواهی بیدار شوی؟ چرا نمی روی؟ می دانی چه چیز در انتظار توست ؟ دنیایی بس بزرگ . بزرگ تر از آنچه در آن می زیستی. رهایی و آزادگی در درون توست آیا حس می کنی؟

فکر تو همیشه یاور همیشگی توست که هیچ گاه رهایت نمی کند و در تنهایی هایت با نیروی هدایت بخش جاودانه یاریت می کند.

تمام این ها زمزمه های همیشگی ماهی سیاه بود اون قصد داشت از سیاه به خاکستری و از خاکستری به سفیدی مطلق گراید ولی دوست داشت همیشه کوچولو باشد، معتقد بود که صداقت در نگاه و گفتار و بازی های خداگونه، فقط در دنیای کوچولوهاست. ماهی سیاه به اطرافش خیلی دقیق بود همه چیز رو برانداز می کرد و در مورد همه چیزها و همه افراد سر راهش فکر می کرد اون نگاه تند و تیزو با  تعنه و کنایه رو میدید و از نگاه مهربون و دلسوز تشخیص می داد . نگاهی که پر از حرف های نزدست با نگاهی که به خاطر زرنگی یا به قول بزرگا از روی سیاست حرفی نمی زنه رو می فهمید چشمایی که التماس میکنه ذره ای محبت ببینه و چشمایی که مرموزانه بهش خیره میشه ...

برق چشمایی که منتظر گفتن و یا شنیدن دوستت دارمه...

و نگاه منتظر به راه با وجود فرسنگها فاصله ...

ماهی سیاه کوچولو تمام این هارو می دید و می فهمید و مدتی بود اون رو در نگاه ببیی سفیدی مشاهده می کرد ولی ......sh   sh   sh sh  "سکوت" . و به دنبال راهی برای گمراهی .

ماهی سیاه کوچولو می دونست که نباید به کسی دل ببنده و نباید کسی دل باختش بشه ماهی سیاه دوست نداشت کسی و منتظر بزاره چون باید میرفت می دونست راهی دراز برای رسیدن به دریا در انتظارشه که ممکنه هیچ برگشتی براش نباشه . اما شاید ببیی و دوستان دیگر ماهی سیاه نمی فهمیدن. برای ماهی سیاه کوچولو ما خیلی سخت بود که بخواد به دوستانش به عزیزانش بفهمونه که من آمده ام که بروم " ما آمده ایم که برویم "

 

ما زنده به آنیم که آرام  نگیریم

آسودگی     ما   عدم    ماست .

 

اون باید می رفت و هرکسی می تونست همراهش باشه و بره ولی اون تنهایی رو ترجیح میداد و دوست داشت تنها بره از این که دوستانش تو راه بهش خیانت کنند می ترسید، می ترسید اونا با ماهی خوار یا کوسه های دریا قصد آزارش و داشته باشن.

 اون عاشق سکوت بود.

عاشق نوای قلب آسمون .

 اون در سکوت صدای خدارو میشنید و پی اش می رفت تنهایی رو چون یکتایی روح الهی می پرستید ولی از دوستانش کناره نگرفت با اون ها بود همیشه شاد و از درون  همیشه ابری پاییزی همراهش بود. درونشو پنهان می کرد تا کسی و ناراحت نکنه و کسی از دلتنگی اون دل تنگ نشه .

مجبور بود ماهی های مرداب کوچکی که قبلا اونجا بود و تنها بزاره. می دونست که دیگه ماهی ها دوستان و گل های مرداب و نمی بینه. رها کرد و در عین حال که با اون ها بود ازشون جدا شد تا بره به جایی که آب بیشتری داره . بهش می گن دریا. اون از لذت هاش گذشت تا یه لذت بالاترو جاودانرو بچشه .

 در راه سنگهای بزرگی سر راهش بود که بدن ظریفشو آزار می داد ولی اون به آزار سنگها و مشکلات فکر نمی کرد تمام حواسش به رفتن بود به خودش می گفت سنگ باید خراش بده همانطور که عقاب هوارو شکاف مده و شکار می کنه  و شیر می ترسونه  بدن حیوونای دیگرو پاره می کنه و .. اونها محکومند که اینطوری زندگی کنند . خراش سنگ ریزه ها و شن ها پولک های سیاه شو می کند و به جاش پولک سفید در می اومد.

 

هیچ زنجیرو بندی نباید روی بدنش سنگینی می کرد که مانع رفتنش بشه بند بندگی، بند عاشقی، بند دوست داشتن و دلبستن، بند مادگی. رها و سبک . تنها چیزی که همراهش بود فکر و قلبش بود.

ماهی سیاه کوچولوی قصه ما الآن چند سال در راه دریاست، نرسیده ولی هنوز نا امید نشده.

 

حانیه

 

برگرفته از داستان

 ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 10:21  توسط ماهی سیاه کوچولو |