تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way

 

حال من بد نيست غم كم ميخورم

كم كه نه هرروز كم كم ميخورم

 

اب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق مي ورزم عزابم ميدهند

 

خود نميدانم كجا رفتم به خواب

ازچه بيدارم نكردي افتاب ؟

 

خنجري برقلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه اي نامرد برپشتم نشست

ازغم نامردمي پشتم شكست

 

سنگ را بستند و سگ ازاد شد

يك شبه بيداد امد داد شد

 

عشق اخر تيشه زدبرريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

 

بس كن اي دل نابساماني بس است

كافرم ! ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت الوده مردم شدم

 

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هرچه در دل داشتم رو مي كنم

 

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

 

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

طالعم شوم است باور مي كنم

 

من كه با دريا تلاتم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام ؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

 

من نمي گويم كه خاموشم مكن

من نمي گويم فراموشم مكن

 

من نمي گويم كه با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم  دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

روزگارت  باد شيرين  شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

 

اه  درشهرشما ياري نبود

قصه هايم راخريداري نبود

 

واي  رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان ازخون ما اباد بود

 

ازدروديوارتان خون مي چكد

خون من  فرهاد مجنون ميچكد

 

خسته ام ازقصه هاي شومتان

خسته ازهمدردي مسموتان

 

اينهمه خنجر  دل كس خون نشد

اين همه ليلي  كسي مجنون نشد

 

اسمان خالي شد ازفريادتان

بيستون درحسرت فرهادتان

 

كوه كندن گرنباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گرنرفتم هردوپايم خسته بود

تيشه گرافتاد دستم بسته بود

 

هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه

فكردست تنگ ما را كرد؟ نه

 

هيچ كس ازحال ما پرسيد؟ نه

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

 

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و ان پرسيدنيست

 

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاْل ميزنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل امد كه حالم راگرفت 

 

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم"

"خود غلط بود انچه مي پنداشتيم"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 8:39  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

رد پاهایش  را حس می کنم

هر جا که می روم

با هر که سخن می گویم

ردی از قدمگاهش باقی مانده .

حتی برای فرار... 

 هر جا که می روم می بینمش .

در هر جای دنیا با من است .

فکرش، روحش، صدای پایش را می شنوم.

جسمش را در کنارم نمی بینم. صدایش را هم به خاطر ندارم.

فقط هرجا قدم می گذارم نه پشت سرم، نه جلوی راهم، نه در کنارم، بلکه در آغوشم حسش می کنم.

باز فرار می کنم...

 حتی از نامش ولی باز می شنوم گویی قلبم نوای قلب او را می نوازد .

و باز فرار می کنم...

و حتی در میان کلام دیگران صدایش می آید.

و من همچنان فرار می کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 18:45  توسط ماهی سیاه کوچولو |