تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way

 

سیگاری روشن کرد و لبه پیانو گذاشت و شروع کرد به نواختن

سیگار آرام می سوخت و او با سرعت می نواخت . چه با شکوه . در یک لحظه نمتوانستیم ببینیم که کدام انگشت روی کدام کلید قرار می گیرد .

هنوز نیمی کمتر از سیگار نسوخته بود که آهنگ به پایان نت های خود رسید و پایان .

رو به من کرد گفت باید در دنیا این چنین زندگی کرد . تا دنیا به آخر نرسیده باید آهنگ زندگی را نواخت.

گفتم: چگونه در دنیایی که انتهایش را نمی بینم آهنگ زندگی نوازم .نت ها محدودند و کلید های پیانو محدودتر. و هر آهنگی پایانی دارد . هر نوازنده ای پایانی دارد . من چگونه در دنیایی که انتهایش را نمی بینم آهنگ بی انتها یی بسازم .

 

گفت : فقط روی امواج روی تلاطم دریا.  با تکان ها ی گهواره جسم بر موج های پر خروش و بی قرار روحت.

روح تو می تواند آهنگ زندگی را نا محدود در دنیای نا محدود بنوازد .

 

او گفت : تو انتهای دنیا را نمی بینی و من انتهای درون توا .

درون تو بی قرار زندگیست ، بی قرار عشق است ، بساز ، بنواز.

 

گفتم : واقعا دنیا را پایانی نیست؟

 

گفت: دنیا بی پایان است . این دنیا تمام شود دنیای دیگر.  ولی تو بی پایانی . همه جا هستی و حضورت دائمی . تو جاودانه ای...

 

                                                           و آهنگ را نواختم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 12:32  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

نه

 

نه

 

نمی خواهم

 

دنیای شما تاریک است

 

مرا به این دنیای تاریک نیاورید

 

مرا به دنیا نیاورید

 

نمی خواهم اینجا متولد شوم شاید از دنیای من کوچک تر باشد

 نه نمی خواهم.

 

با رها گریه کردم. پا بر زمین زدم و دستها را مشت کرده به نشانه اعتراض بالا آوردم،ولی گفتند تو محکومی که متولد شوی و محکومی که پا بر این زمین خاکی گذاری و محکومی که دنیا را با تمام مشکلات و بدی ها و سختی هایش طی کنی.

 

حال 21 سال کامل است که این محکومیت را پذیرفته ام . دنیا را طی کرده ام و فهمیدم چقدر زیباست. تاریک نیست این من بودم که تاریک می دیدم . من بودم که کوچک می دیدم و من بودم که زیبایی و بزرگی و آرامشش را نیافته بودم و حال خوشحالم و می خواهم به بی نهایت هستی برسم می خواهم نامتناهی شوم می خواهم از ملک تا ملکوت را طی کنم . راز دنیا زیباست.

 

 آری، خوشحالم ولی با اشک...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 2:4  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
 

به به چه حسی! حس می کنی؟ قشنگه؟

اوه اوه چه صدایی ؟

همه جا یا مشکیه که رنگه عشقه یا سبزه که رنگه بهشته

چقدر همه یه رنگ شدن . همه سیاه؟ چه قشنگ واقعا قشنگه .همه یه جورایی دوست داشتنی شدن.

یک رنگ یک صدا و یکتا چون هو

حسین نیز جانی دوباره می دهد چون مسیحا.

انگار همه دوباره به دنیا میان. من خودم این حسو دارم . مخصوصا که تولدم تو این ایامه . انسان با هر سالگرد تولدی دوباره متولد می شه . واقعا با مزست.

هرچند که از محرم امسال هیچی نفهمیدم . با این امتحانایی که داشتم و همچنان دارم به هیچ کاریم نرسیدم. مخصوصا که پدر گرام هم کربلا تشریف داشتن و از این فرصت های سبز کم گیر میاد .

اصلا نشد یکم شیطونی کنم اه امتحان، محرم،  مریضی سختی که گرفتم همش از اقبال بد منه که زبان زد خاص و عامه.

و نا گفته نمونه که من این ترم به یاری خدا مشروط، مردود و احتمالا اخراج میشم از دانشگاه ..

چه تولدی دارم امسال.

 تولد دوباره از مسیح و جانی دوباره از حسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 20:1  توسط ماهی سیاه کوچولو |