تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way
 

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد. امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارمُ خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت کاش مادر می شدمُ مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه سوختن. تو بی بهانه عاشقی. تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهدُ سادهُ بی تابُ بی تب.

خدا گفت: اما من تاب و تبمُ بی من می میری...

لیلی گفت: پایان قصه ام غم انگیز استُ مرگ من مرگ مجنونُ

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت پایان قصه ات اشک است. اشک دریاستُ

دریا تشنگیست و من تشنگی امُ تشنگی و آب . پایانی قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد

خدا خندید.

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:53  توسط ماهی سیاه کوچولو |