![]() |
![]() |
|
| The LOVE high Way |
|
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است . خاکستر لیلی هم دارد می سوزد. امانتی ات را پس می گیری ؟ خدا گفت : خاکسترت را دوست دارمُ خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت کاش مادر می شدمُ مجنون بچه اش را بغل می کرد. خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه سوختن. تو بی بهانه عاشقی. تو بی بهانه می سوزی. لیلی گفت: دلم زندگی می خواهدُ سادهُ بی تابُ بی تب. خدا گفت: اما من تاب و تبمُ بی من می میری... لیلی گفت: پایان قصه ام غم انگیز استُ مرگ من مرگ مجنونُ پایان قصه ام را عوض می کنی؟ خدا گفت پایان قصه ات اشک است. اشک دریاستُ دریا تشنگیست و من تشنگی امُ تشنگی و آب . پایانی قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد خدا خندید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:53 توسط ماهی سیاه کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ماهی سیاه کوچولو به دنبال مسیح
|
| پیوندها |
|
اهوراییان مرد مصلوب مهدی مکارمی آوای عشق یک نمی دانم باورم کن چت بویز ایران جک کتاب امروز سرخ روح سرگردان فقیر امید |
|
RSS
|