تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way

 

 آن روز که من به آن سیب گاز زدم، فقط دلم یک گاز سیب خواسته بود. دلم من کوچک بود سیب از روی شاخه چشمک می زد و زبان در می آورد تو گفته بودی سیب را نخور تو فقط همین را از من خواسته بودی. همین خواسته کوچک را که آن لحظه: آن لحظه ای که دلم سیب می خواست به نظرم خواسته، خیلی بزرگ آمد . وقتی سیب را می چیدم وقتی سیب را گاز زدم و آبش روی لب پایینم چکید، اصلا به آخرش فکر نمی کردم . تو مرا مجازات کردی. من از بهشت بیرون آمدم و در زمین زندگی کردم. فقط یک مشکل وجود داشت؛ یک مشکل که من فکر می کردم مشکل کوچکی است. مزه آن سیب زیر زبان من مانده بود . من از فکر سیب بیرون نمی آمدم خواب هایم پر از سیب های رنگی بود. سیب هایی که روی شاخه ها خانه داشتند و هر وقت من از کنارشان رد می شدم برایم زبان در می آوردند نفس هایم بوی سیب می داد. من روی زمین در یک باغ بزرگ سیب خانه ساختم . هر روز صبح به خودم عظر سیب می زدم. من دنبال همان طعم، همان مزه ای بودم که که بی اجازه چشیده بودم. اما روی زمین دیگر  خوردن سیب ممنوع نبود. روی زمین خیلی با توی بهشت فرق داشت. توی بهشت فقط یک چیز ممنوع بود اما روی زمین خیلی چیزها بود که باید حواسم را به آنها جمع می کردم . این جا دیگر باید چشم ها ، گوش ها ، دست هایم، پاهایم ، قلبم، زبانم، رویاهایم و کلمه هایم مراقبت می کردم.این جا دیگر یک مربای سیب ساده نبود که ممکن بود دل را بسوزاند. این طور شد که زندگی روی زمین برای من سخت تر شد. چشم هایم یک روز بیدار می شدند و هر چه با آنها حرف می زدم، به حرفم گوش نمی دادند. چشمهایم دوست داشتند کاری کنند که دلشان می خواست. دست هایم دوست داشتند به دلخواهشان عمل کنند. و پاهایم دلشان نمی خواست که به آنها دستور بدهم.

برای همین یک روز مجبور شدم با خودم خلوت کنم. نشستم یک گوشه و همه را صدا کردم. چشم ها، پا ها ، گوشها، دستها موها، حتی خیال ها و رویا هایم را هم صدا کردم. همه دور هم جمع بودیم من می خواستم برای شان سخنرانی کنم. آنها دور من نشسته بودند. و من قول داده بودم برایشان یک قصه کوچک تعریف کنم.

من فقط یک قصه بلد بودم قصه ای کوتاه و دردناک، قصه ای که غصه زندگیم شده بود. قصه سیب. من فکر می کردم قصه سیب برای آنها یک درس عبرت است . برای همین قصه ام را گفتم.چشمهایم اشک ریخت. گوشهایم قرمز شد. زبانم خودش را گاز گرفت. دندان هایم لب پایینم را گاز گرفتند. و همه برایم غصه خردند که یک چیز را با خودم از آن بالا از بهشت آورده ام پایین. آنها فکر می کردند برای این که یاد بگیرم با زندگی ام کنار بیایم ، اول باید با همین یکی کنار بیایم. این یکی آن مزه سیب نیست . این چیزی که من با خودم آورده ام و زندگی ام را این رو آن رو می کند" دل " من است من همراه خودم این دل کوچکم را هم آورده ام که خیلی بهانه گیر و شلوغ پلوغ است. دل من است که خواب سیب می بیند. دل من است که به چشم ام میگه چی ببینه  به دستام می گه میوه از درخت بچین. به پاهام میگه کجا بره. . و این طوری هاست که دل من فرمانروای من است.

من همه را بیرون کردم و با دلم خلوت کردم. باید یه قصه می گفتم اما دل من ساکت نمیشینه. دل من نمی گذارد من حرف بزنم. او همه قصه های سیب های عالم را  بلد است . برای همین به من گفت گوش کن . قصه کوچک او این بود:

"یکی بود یکی نبود. یک روز خدا  یک آدم ، یک زمین، یک سیب، یک دا، و یک دنیا آفرید.خدا دنیا را گذاشت توی زمین و زمین را پایین فرسناد و توی زمین هزار تا مزه بود که اگر هر کدوم از اون هارو می چشید یک مزه از خدا را چشیده بود. آدم را گذاشت توی بهشت و دل را گذاشت توی سینه آدم و سیب را هم گذاشت توی بهشت. و به آدم گفت سیب را نخور ! آدم سیب را خورد و همین که یکی از مزه های خدا را چشید  خدا به او اجازه داد به زمین برود تا آن همه مزه جدید دیگر ره هم که از خدا آنجا بود بچشد.

حالا همه سختی زندگی فقط یک چیز است. یک چیز خیلی خیلی سخت. چیزیست که همه هنر آدم در زندگی کردن است. این که آدم بتواند با همین یک دل کوچک ، مزه خدا را از مزه بقیه چیز ها تشخیص بدهد. و همین است که کار هر آدمی نیست!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:45  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

بیا  که  در  غم  عشقت   مشوشم   بی  تو                      

  بیا ببین که دراین غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم تو ای پری رخسار

چو  روز گردد  گویی  در  آتشم  بی تو

دمی  تو  شربت   وصلم    نداده ای   جانا

همیشه  زهر  فراقت  همی کشم   بی تو

اگر تو  با  من  مسکین  چنین   کنی   جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم   بی تو

پیام  دادام   و  گفتم   بیا    خوشم   می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 20:59  توسط ماهی سیاه کوچولو |