تبليغاتX
هویا مسیح
The LOVE high Way

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی صحبت از ایمان مسیحی است، دو انتخاب برای ما وجود دارد:
1. می توانیم تصمیم بگیریم که ایمان مسیحی را بدون ایمان زندگی کنیم؛ جائیکه همه چیز بنظر خوب است و کنترل کامل در دست ماست.
2. می توانیم برای این احتمال که خدا بزرگتر از ماست، قلبمان را باز کنیم؛ و شاید و تنها شاید او طرحی داشته باشد که این موضوع را بصورت هر روزه برای ما ثابت کند، البته اگر به او این اجازه را بدهیم.

علت اینکه ایمان بیشتر ما مسیحیان در دنیای غرب نقصان آیات و نشانه ها را دارد، این نیست که خدا می خواهد ما در بیماری باشیم و از بیماری ما برای اثبات نکته ای استفاده کند؛ علت صادقانه این است که ما عیسی را نمی شناسیم. ما قسمتی از آنچه که او هست را می شناسیم. ما گوشه ای از وجود او را به اندازۀ کفایت نیازمان در زندگی داشته ایم. ولی هرگز خودمان را برای تمام امکانات باز نمی کنیم، زیرا که خطرناک است و بیشتر ما از چگونگی آن می ترسیم. ممکن است همه چیز را تغییر دهد. ممکن است زندگی روزانۀ ما را عوض کند و آنچه که هستیم را شخصاً تغییر دهد.

در متی 8، عیسی و شاگردان در دریای جلیل هستند که ناگهان طوفان مهیبی شروع می شود. و عیسی «کلمۀ خدا» و «محافظ انسان»، خیلی آرام در عقب کشتی خوابیده است. شاگردان وحشت زده، فکر می کنند که می خواهند بمیرند. آنها می پرسند: " آیا اهمیتی نمی دهی؟ " ( ترجمۀ آزاد نویسنده)؛ " ما می خواهیم غرق شویم." عیسی بلند می شود و باد و امواج را نهیب کرده، مانند بچه هایی که کاره بدی کرده باشند، و دریا مانند شیشه ای صاف، کاملاً آرام می شود. شاگردان بجای اینکه حقیقت را درک کنند، با خود نجوا می کردند که: " او کیست؟ این چگونه مردی است؟"

این جائیست که بیشتر ما امروزه هستیم. ما در مورد اینکه خدا کیست، هنوز تصمیم مان را نگرفته ایم. آیا او می تواند ما را سالم نگه دارد؟ آیا او به اندازه ای که خود می گوید نیکوست؟ فکر می کنیم که اگر او هنوز به ما اهمیت می دهد، پس چرا مردم آنقدر مریض می شوند؟ چرا کاری نکرد که دوستم کارش را از دست ندهد؟ چرا پسرعمویم را از سرطان شفا نداد؟ اگر او قدرت مطلق است، پس چطور ممکن است که من دیروز درگیر آن تصادف بشوم؟
اینها سؤالهای صادقانه ای بنظر می آیند که منطقی است که پرسیده شوند. اما آنها مستقیم از ضمیر ما نشأت می گیرند، یعنی از منطق انسانی ما که سعی می کند خدا را درک کند. ما هنوز در مورد او مصمّم نیستیم و می خواهیم درب پشتی را باز نگه داریم که در صورت لزوم از آن فرار کنیم.

روزهایی می آید که تردید، دیگر انتخابی نیست. یا باید به او اعتماد کنیم و یا نه. یا او آنکسی است که می گوید یا نیست. این یک ریسک است، نه بخاطر اینکه او ما رها کند؛ بلکه بخاطر اینکه او تمام قیدها و مرزهای انسانی ما را درهم خواهد شکست. ما را به میدان نبردی می کشاند که جزء او چیز دیگری نیست که به آن اعتماد کنیم. ما تبدیل به رهبران و ژنرالهایی خواهیم شد که از ما این دعوت را داشته که باشیم.
بنابراین لازم است حقیقتاً تصمیم بگیریم که چگونه درمورد او فکر می کنیم؛ اما این تصمیم چیزی نیست که ما تنها در ذهنمان بگیریم. به این ارادۀ انسانی گفته می شود و ارادۀ انسانی ما به اندازۀ کافی قدرت ندارد تا ما را به آنجایی که باید برسیم، برساند. تصمیم ما نه تنها باید از ذهن باشد بلکه از قلب نیز باشد. بایستی که بدانیم که بدانیم که بدانیم که بدانیم که او بهترین چیز زندگی ماست، و او نیکوست به تمام معنای کلمه و او کسی است که می خواهیم بقیۀ زندگی خود را با او صرف کنیم و او را بدجوری می خواهیم.

وقتی اینها را درک کردیم، با آسمان به توافق می رسیم. آنگاه هیچ چیز برای ما غیر ممکن نیست. و همانطوریکه در سفر این جاده تا سرنوشتمان حرکت می کنیم، دشمن نمی تواند ما را از مسیرمان منحرف کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:4  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 18:33  توسط ماهی سیاه کوچولو |